کسی می‌گوید،
آری،
به تولد من، به بودنم ، ضعفم ، ناتوانیم، مرگم
کسی می‌گوید آری به من به تو
و از انتظار طولانی شدن شنیدن پاسخ من،
پاسخ تو خسته نمی‌شود .
با افکندن خود به دره شاید
سر انجام به شناسایی خود توفیق یابیم .
زیر پایم زمین
از سم ضربه اسبان می لرزد،
چهار نعل می گذرند
اسبان وحشی گسیخته افسار،
وحشت زده به پیش می گریزند،
در یالهایشان گره می خورد آرزوهایم
دوشادوششان می گریزد خواستهایم،
هوا سرشار از بوی اسب است و غم و اندکی قبطه،
در افق نقطه های سیاه کوچکی می‌رقصد و
زمینی که بر آن ایستاده‌ام دیگر باره آرام یافته است،
پنداری رویای بود آن همه،
رویای آزادی با احساس حبس و بند .