قضاوت

یه قصه میخوام بگم

یه روزی توی قطار  یه چند نفر وارد یه واگن میشن  و می بینند که قبل از اونا دو تا مسافر دیگه هم توی اون واگن نشستن

این ها هم میرند و پهلوی اون دو نفر  که کنار پنجره نشسته بودم میشینن.

یکی از از اونا یه جوان حدود بیست ساله و دیگری یه پبرمرد که از قرار معلوم اونا پدر و پسر هستند.

کم کم قطار را می افته و پسر جوان کنار پنجره با خوشحالی فریاد میزنه و میگه بابا ببین اون درخت ها هم دارند یا ما حرکت می کنن و میان  و پدر پیرش هم لبخند ی میزنه و میگه  آره بابا

چند دقیقه بعد باز پسر میگه بابا اون ماشینا چقدر قشنگ هستند

و پدر با خوشحالی به پسرش نگاه میکنه و حرف اونا تایید میکنه

مسافر های دیگه بیرون را نگاه میکنن و به جز چند مزرعه در دور دست چیزی نمی بینن

و باز پسر میگه بابا اونا گاو هستند

باز مسافر ها نگاه می کنن و یه گله گوسفند فقط می بینن

مسافر ها به هم نگاه میکنن و با نگاهشون به هم می فهمونند که آره این پسره بنده خدا یه تختش کمه

و بعد بزرگ تر اونا شروع  به دل داری دادن پدر پیر میکنه

پیرمرد وقتی متوجه منظور مسافر ها میشه با لبخند به شون میگه

این پسرم منه

و به تازگی یه عمل جراحی موفقیت آمیز داشته

و ما داریم بر میگردیم خونه مون توی روستا

و به صورت مادر زادی نا بینا بوده تا همین چند روز پیش که خدا بهش چشم داده

و هنوز درکی درستی از محیط پیرامون خودش پیدا نکرده و چیز های را که بلده از درک زمان نابینای خودشه که ...

 

من از این قصه حالا واقعی و یا خیالی

این نتیجه را گرفتم که درباره مردم زود قضاوت نکنم حتی اگر از موضوعی یقین دارم و  خودم اونا شنیدم و یا دیدم

چه رسد به دیده ها و شنیده های دیگران

ارادتمندشما ) ( همنورد ان کوه) )